وقتی که مدیران به ارزشیابی گزینه های تصمیم می پردازند و سطح بهینه ریسک یا خطر پذیری خود را محاسبه می کنند ، در واقع ، از روش عقلانی تصمیم گیری پیروی می کنند . این روش به ویژه در انواع تصمیم گیری غیر معمول ( بنیادی ، استراتژیک و بی برنامه ) به کار برده می شود . هر چند نمی توان این روش را به صورت فرمول درآورد ، ولی می توان اجزا و عناصر یا فعالیتهای تشکیل دهنده آن را مشخص کرد و به منظور بهسازی فراگرد تصمیم گیری – یا – برای ارزشیابی تصمیمات آن را به کار برد . فراگرد تصمیم گیری و اجرای تصمیم طبق شکل 2-2 ، شامل مراحل و فعالیتهای زیر است .

1-     تعریف مشکل ، تشخیص علتها ، و تعیین هدفهای تصمیم ( پژوهش موقعیت )

تشخیص و تعریف مشکل ، مستلزم آشنایی با زمینه و موقعیت مشکل و داشتن چارچوب نظری(  فکری ) معتبر است .

 

مراحل تصمیم گیری عقلانی

 

چارچوب فکری ، به تجربیات و دانش و معلومات  شخص وابسته است که در برخورد با مسایل ومشکلات ، او را به نگرش ویژه ای مجهز می سازد . آشنایی با زمینه مشکل بدان معناست که  شخص ، موقعیت عملی کار خود را می شناسد و رابطه مشکل با جوانب مختلف کار را تشخیص می دهد . با وجود این ، این پیش آمادگی ، مانع بروز خطا و اشتباه نخواهد شد ، زیرا در وضعیتهای بی سابقه و خاص ، آشنایی قبلی ممکن است چندان مدد کار نباشد و چارچوب فکری شخص به جای  اینکه زمینه آگاهانه ای برای تشخیص مشکل فراهم کند ، آن را با تعصبات نظری درآمیزد یا اصولا ً برای مقابله با مشکل ، کافی نباشد . به علاوه ، در تعریف و تشخیص مشکل ، باید دقت کرد که عارضه های آن با علتهای آن اشتباه نشود . به عبارت دیگر ، به جای بررسی سطحی ، باید در ریشه های مشکل کاوش به عمل آورد .

ماسی ( 1987 ) معتقد است که یک تصمیم خوب به آگاهی هوشمندانه تصمیم گیرنده از عوامل زمینه ساز تصمیم  بستگی دارد . این عوامل عبارت اند از :

1-     اقدامها و تصمیمهای گذشته که ساختار تصمیمهای جاری را به وجود می آورند ،                                      

2-     عوامل مربوط به محیط کار که خارج از حیطه کنترل تصمیم گیرنده قلمداد می شوند ، و                                             

3-     هدفهای از پیش تعیین شده که کانون توجه وتمرکز برای تصمیمات جاری محسوب می شوند .

بسیاری از تصمیمها  در وهله اول به دلیل ناتوانی تصمیم گیرنده از فهم تعداد عواملی که  موقعیت را تحت تاثیر قرار می دهند ، ساده به نظر می رسند .دانش و تجربه وسیع ممکن است با افزایش آگاهی از عواملی که در کارند ، وظیفه تصمیم گیری را پیچیده سازند . سر درگمی و آشفتگی در این شرایط ، امری غیر عادی و غیر طبیعی نیست . با وجود این ، تصمم گیرنده باید تشخیص دهد که ملاحظه همه حقایق غیرممکن است و از این رو ، باید برای در نظر گیری حقایق مهم و مربوط ، رویکرد گزینشی داشته باشد و با تمرکز بر جوانب مهم از سوء تعبیر آنها اجتناب کند .

در این مرحله ، خلاقیت تصمیم گیرنده تحت آزمایش قرار می گیرد . اگر فرصت کافی در اختیار او باشد می تواند با وارسی بیشتر حقایق به بینشهای  تازه ای دست یابد . بعضی مدیران در این مرحله با دیگران مشورت می کنند . فهم موقعیت  ، کوشش برای ایجاد اساس معتبری برای تصمیم گیری است که غالبا  از آن غفلت می شود . فهم موقعیت امری تدریجی و توام با تردید و آشفتگی ذهنی است . اگر تصمیم گیرنده بتواند ذهن خود را از این آشفتگی رها سازد ، به فهم موقعیت نایل خواهد شد .  از این رو ، او باید  به دو پرسش ، پاسخ دهد : ( 1) توجه خود را به کدام یک از مسایلی که با آنها سر و کار دارد ، معطوف کند ؟ و (2) برای رفع عدم اطمینان و ابهام مرتبط با آن مسئله چقدر زمان ، تلاش و هزینه نماید ؟ جواب پرسش اول ، معلوم  می کند که آیا تصمیم گیرنده بر مسایلروزمره تمرکز کرده یا به دنبال مسئله مهمتر و بنیادی تری است که پاسخ به آن ، مسایل فوری تر را حل می کند .جواب پرسش دوم آشکار می کند که آیا تصمیم گیرنده به جوابهای رضایت بخش اکتفا می کند یا برای دستیابی به راه حل بهتر به جستجو ادامه می دهد.