برنامه ريزي سوسياليستي يا «بازار سوسياليستي» از ريموند لوتا
بخش اول: بازار چيست؟
وقتي كه بخش اعظم فرآورده هاي جامعه براي فروش توليد مي شود، زماني كه روابط ميان بخشهاي مختلف و «بازيگران» اقتصاد به صورت روابط خريد و فروش در مي آيد، بازار شكل مي گيرد. بازار سايت و مكانيسم مبادله است: خريد و فروش ميان افراد و ميان واحدهاي سرمايه (كمپانيها، كورپوراسيون ها و غيره)
بازارها قبل از سرمايه داري هم موجود بودند. اما در عصر سرمايه داري، بازار به شكفته ترين حد خود رسيد. در سرمايه داري تمام عواملي كه وارد روند توليد مي شوند، پولي يا بازاري شده اند. يعني به مثابه بخشي از يك نظام انتگرال توليد اجتماعي خريد و فروش مي شوند.
در جامعه توليد كالائي، فرآورده ها متعلق به يك عامل اقتصادي معين هستند و از طريق معامله ميان صاحبانشان مبادله مي شوند. خريد و فروش يعني انتقال مالكيت و كنترل يك كالا به ديگري. مالكيت فقط در رابطه با اشياء نيست بلكه در رابطه با آدمها هم هست…در واقع به آدمها هم مثل شئي برخورد مي شود. در سرمايه داري سه نوع بازار مرتبط به هم موجود است. الف- بازار فرآورده ها ب- بازار سرمايه (يعني پول، سهام، اعتبار، ارز، و همچنين بازار ابزار توليد) ج- بازار كار (اطلاعيه هاي استخدام، استخدام و بيرون كردن كارگران، و بطور كلي سيكل استخدام و بيكاري)
ما بايد برايمان روشن باشد كه وقتي حرف مي زنيم منظورمان چيست. مثلا وقتي يكي مي گويد «در جامعه انقلابي هم بايد بازار داشته باشيم » بايد منظورش را روشن كند كه كداميك از اين بازارها را مي گويد.
آيا ابزار توليد، مانند كارخانه ها و ابزار، بايد تحت مالكيت خصوصي باشد و در بازار خريد و فروش شود؟ طرح برنامه حزب كمونيست انقلابي آمريكا تصريح مي كند كه ابزار توليد، كه اكنون تحت انحصار طبقه سرمايه دار است، تبديل به دارائي جامعه شده و به نفع جامعه بكار برده خواهند شد.
…………
الف- بازار چه مي كند؟
بازار نقش تعيين كننده سازمانده را در اقتصاد سرمايه داري بازي مي كند. از طريق قيمتها و درآمدها سيگنال مي دهد كه كدام منابع بايد تخصيص يابند و كدام توليد را بايد پيشبرد و كدام را تعديل كرد. همانطور كه در مقاله ام به نام «سوسياليسم واقعي: در باره آنارشي سرمايه داري و ضرورت سوسياليسم» گفتم، بازار يك تضاد ذاتي و در حال حركت سرمايه داري را حل مي كند.
از يك طرف، سرمايه داري يك نظام توليد اجتماعي است كه بسيار تكامل يافته و بهم وابسته است كه داراي تكنولوژي بسيار پيشرفته و تقسيم كار بسيار پيچيده است. واحدهاي مختلف توليد، مثلا، كارخانه هاي فولاد و سازندگان كامپيوتر، همه بهم وابسته اند: هم به مثابه تامين كننده مواد خام، ماشين آلات و غيره و هم به مثابه مشتري. از سوي ديگر، نظام توليدي بسيار متفرق و منشعب است زيرا واحدهاي توليدي مختلف مالكيت خصوصي افراد يا گروه هاي پراكنده بوده و توسط آنها كنترل مي شود. پس ارتباطات ميان توليدكنندگان آگاهانه و از پيش نقشه ريزي شده نيست و نمي تواند باشد. بلكه اين حلقه هاي اتصال و ارتباطات خودبخودي و از روند بي انتهاي مبادله شكل مي گيرند. اگر چيزي به فروش رود خوب است؛ اگر نرود، پس اشكالي در كار است. اگر درآمدها بالا برود خوب است و اگر سقوط كند سرمايه دار جواب مي دهد و خود را منطبق مي كند. هيچ نقشه ريزي از پيش موجود نيست.
پس بازار (و درواقع قانون ارزش) مولفه هاي گوناگون اقتصاد را هماهنگ مي كند. اما اين كار بطور غير مستقيم، شانسكي، و در پشت سر توليدكنندگان، صورت مي گيرد. هر كدام از مالكان راه خود را طي مي كنند، و سپس صبر مي كنند ببينند در بازار چه مي شود.
پول بر بازار سرمايه داري حكومت مي كنند. پول نه تنها واسطي است كه از طريق آن قيمها پرداخت مي شوند و كالاها بدست مي آيند. در سرمايه داري پول هدف توليد است. واحدهاي توليدي بحول سود سازمان مي يابند. هيچ سرمايه داري بخاطر آنكه مي خواهد صابون يا چراغ ماشين توليد كند وارد سرمايه گذاري نمي شود. بلكه براي توليد پول وارد سرمايه گذاري مي شود. سرمايه دار مي خواهد از پروسه توليد و مبادله با پول (سود) بالاتر از آنچه گذاشته است بيرون بيايد.
و كساني بايد باشند كه ثروت را توليد كنند. يعني طبقه زحمتكش. در سرمايه داري به طبقه اي كه ثروت توليد مي كنند مي گويند پرولتاريا.
چرا پرولترها براي سرمايه دار كار مي كنند؟ بخاطر بازار و مالكيت خصوصي. طبقه سرمايه دار صاحب ابزار توليد عمده است و آنرا در انحصار خود درآورده است. پرولترها هيچ چاره اي ندارند جز اينكه نيروي كار خود را بفروشند. نيروي كار يعني توانائي كاركردن كه شامل انرژي، مهارت، و ابتكار است. پرولترها يا بايد نيروي كار خود را در بازار كار بفروشند يا از گرسنگي بميرند. مزد به كارگران امكان مي دهد كه وسائل معاش و بقاي خود را بخرد: يعني در بازار بخشي از ثروتي را كه توليد كرده است دوباره بخرد. بقيه ثروتي كه توليد كرده است مال سرمايه دار است.
در سرمايه داري بر سر اساسي ترين مبادله اي كه در بازار صورت مي گيرد، هميشه سكوت مي شود: اساسي ترين مبادله در بازار سرمايه داري خريد و فروش نيروي كار است. استثمار كار مزدي منبع ثروت و قدرت سرمايه دار است……
مكانيسم بازار مساوي با استثمار كار مزدي نيست. استثمار در صحنه توليد صورت مي گيرد. اما بازار بخشي لاينفك از اين روند است…
از يك طرف يك جمعيت آماده كار (بازار كار) براي استثمار آماده است، زيرا اين كارگران هيچ ابزار توليد ندارند. بازار كار يك نوع اجبار را كه مختص سرمايه داري است نمايندگي مي كند: كارگر را بزور سرنيزه يا از طريق تعهدات فئودالي مجبور به كار نمي كنند اما كارگر مجبور است كه دنبال كار بگردد (و فقط تا زماني مي تواند كار پيدا كند كه سرمايه دار از كار او مي تواند سود بدست آورد).
از سوي ديرگ بازار مكانيسمي است كه از طريق آن سرمايه دار، مدار توليد و مبادله را پيش ميبرد و كامل مي كند: ابزار توليد و نيروي كار را مي خرد، و سپس ارزش اضافه اي را كه كار اجتماعي فراهم آورده متحقق مي كند (يعني تبديل به شكل پولي مي كند).
….
برنامه حزب كمونيست انقلابي آمريكا مي گويد، در سوسياليسم، نيروي كار ديگر يك كالا نخواهد بود كه خريد و فروش شود. ديگر اقليتي از طبقه صاحبان ابزار توليد «آزاد» نخواهند بود كه كارگر استخدام و اخراج كنند. سوسياليسم اين وضعيت را كه مردم مجبورند براي شغل و درآمد سر به سنگ بكوبند و رقابت كنند، خاتمه مي دهد. براي تحقق سوسياليسم طبقه كارگر بايد دولت خود را بنا كند و از طريق آن كنترل ابزار توليد را بدست گيرد. برنامه حزب كمونيست انقلابي آمريكا توضيح مي دهد كه در سوسياليسم مردم در فضاي اجتماعي كاملا متفاوتي كار خواهند كرد، بطريقه كاملا متفاوت از سرمايه داري از اين كار به آن كار منتقل خواهند شد، و براي نيك بختي مشترك و جمعي بسيج شده، و به همكاري خواهند پرداخت.
ب- تنظيم توليد
بازار توليد سرمايه داري را به دو طريقه اساسي تنظيم مي كند.
اول، بازار استانداردهاي (نرمهاي) كارآئي تحميل مي كند. هر سرمايه داري در نبرد با سرمايه داران ديگر است. هر كدام مي خواهد (به بهاي ديگري) به سهم بزرگتري از بازار دست يابد. و سلاح اصلي شان در اين نبرد بسط توليد، بالا بردن بهره وري، و كاستن از هزينه هاست. اين به معناي آن است كه كارگران بايد سخت تر، سريعتر، و طولاني تر كار كنند. اگر يكي از سرمايه داران در سطح معيني از كارآئي عمل نكند، مي بازد يعني نمي تواند به قيمت بازار بفروشد. او يا بايد از دور خارج شود يا اينكه كارآئي اش را بالا برد.
دوم، بازار سرمايه گذاري را هدايت مي كند. زماني كه بازار و سود در يك بخش خاص يا فرآورده خاص رشد مي يابد، سرمايه وارد آن مي شود. براي مثال، چند سال پيش سودآوري در بخش ارتباطات تلفني بالا بود. پس مقدار عظيمي سرمايه وارد اين بخش شد و سرمايه گذاري كرد (البته متوجه اخلاقيات اين ماجرا هستيد ). اما وقتي كه شروع به لرزيدن مي كند بازار انظباط اعمال مي كند و ديكته مي كند كه بايد تجديد سازماندهي شود: كمپانيها دست به ادغام مي زنند، دارائي ها به فروش گذاشته مي شوند يا نقد مي شوند، كارگران اخراج مي شوند، سطح مزدها پائين رانده مي شود. و سرمايه هاي قوي تر و گمانه زنها مانند كوسه به پاره كردن و بلعيدن مي پردازند. اين است پروسه تنظيم توليد. پروسه اي كه بشدت اتلاف آميز ، پر هرج و مرج، و ستمگرانه است.
ج- حساب پس دادن و كنترل
بازار غير شخصي است. به مردم جوابگو نيست. با شما در مورد نيازهايتان مشورت نمي كند. برايش مهم نيست كه كارتان، خانه تان، بيمه بازنشستگي تان، يا بيمه بهداشتتان را از دست مي دهيد. اگر چيزي مقابل كارآئي بازار بايستد، آنرا از سر راه بر ميدارد.
من در مورد اقتدارگرا بودن اقتصاد سوسياليستي ياوه زياد شنيده ام. اما چه چيزي مي تواند اقتدارگراتر از دستور بازار مبني بر اخراج نيم ميليون كارگر از صنعت ارتباطات تلفني در هيجده ماه گذشته، باشد؟
اگر كسي مي خواهد كه بازار (بگذاريد بگوئيم «بازار با چهره انساني») مكانيسم سازمانده اقتصاد باشد، بهتر است توضيح دهد كه بازار چگونه مي تواند طبق احكام بازار عمل كند ولي از لطمات دهشتناكي كه بازار ببار مي آورد، پرهيز كند؟ اگر بازار اينكارهائي را كه مي كند انجام ندهد، و طبق قوانين ديگري عمل كند، مثلا طبق نيازهاي اوليه مردم عمل كند، از بازار ديگر چيزي نمي ماند.
مكانيسم بازار مشوق كار معنا داري كه به نفع جامعه است نيست؛ مكانيسم بازار برابري توليد نمي كند. اين ارزشها (توليد كار مفيد بحال جامعه و برابري) كاملا در تضاد با بازار قرار دارند.
بخش دوم: بازار چه اشكالي دارد؟
بازار پنج اشكال مهم دارد كه بخشي از وجودش، از ساختارش، مي باشند.
الف- آنارشي و نه نقشه ريزي آگاهانه
در اقتصاد سرمايه داري بازار، هيچ نقشه اي براي توليد اجتماعي ريخته نمي شود. جامعه در كليت خود در مورد نيازهايش تصميم گيري نمي كند: نيازهاي اجتماعي اش، ابزار و تكنولوژي لازم براي پيشبرد توليد، نيازهاي مسكن اهالي، تخصيص منابع براي امراضي مانند ايدز و غيره.
بجاي نقشه ريختن، ايكار به عهده بازار گذاشته مي شود كه آنرا حل كند (البته حوكت نقشي بازي مي كند اما فرمانده بازار است).
سرمايه داران وارد ميدانها و خطهاي توليد مختلف مي شوند. هر توليد كننده سرمايه دار خودش تصميم مي گيرد كه چه چيزي و چقدر توليد كند، آيا بسط دهد يا اينكه محدود كند، آيا كارگران جديدي استخدام كند و تسهيلات جديد بنا كند يا خير. اين تصميم گيري ها را سرمايه دار مي كند. مبناي تصميم گيري سرمايه دار اين است كه آيا مي تواند با قيمتهاي سودآور فرآورده هايش را بفروشد و آيا در آينده مي تواند بازارهاي سودآور پيدا كند.
سرمايه دار اول توليد مي كند بعد منتظر مي شود ببيند چه مي شود. يعني پروسه پرتاب تير و خطا كردن، شليك كردن و باز شليك كردن، امتحان و خطا. در دوره هاي رونق سرمايه گذاري بيش از اندازه رشد مي كند. در دوره هاي افت اقتصادي سرمايه گذاري بسيار كمي مي شود. بسياري از مردم ديگر كار پيدا نمي كنند، منابع بيكار برجاي مي مانند، و نيازهاي عاجل اجتماعي بي جوا ب مي مانند. اين پروسه اي است كه تلفات و نابودي هاي عظيم به بار آورده است.
…..
ب- چرتكه انداختن و نه بحساب آوردن منافع اجتماعي
بازار به حداقل رساندن هزينه هاي و به حداكثر رساندن سود را تشويق مي كند و پاداش ميدهد. بازار هميشه چرتكه مي اندازد.
سرمايه داران اين چرتكه انداختن را كارآئي قلمداد مي كنند. اما در سرمايه داري كارآئي داراي مضمون و ماهيت طبقاتي است. و منظور از آن كارآئي در استثمار كار مزدي است. در سرمايه داري كارآئي يعني محاسبه بسيار تنگ نظرانه و كوتاه مدت در مورد اينكه چه چيز كم هزينه ترين و سودآورترين است.
يك كارخانه مرتبا هوا را آلوده مي كند. اما اين هزينه اجتماعي كارخانه دار را نگران نمي كند. زيرا هوا جزو مالكيت خصوصي او نيست؛ بخشي از ساختار هزينه كه بازار به آن نمره مثبت يا منفي مي دهد نيست.
…….
مساله اين است كه بازار تاثيرات بلند مدت و اجتماعي فعاليتهاي اقتصادي را ثبت نمي كند. اين بخشي از ساختار مكانيسم بازار است. بهداشت و آلودگي در سياهه هزينه و سود، عرضه – تقاضا بحساب نمي آيد. وقتي كه سود آغاز و پايان يك فعاليت باشد، همينطور مي شود.
مثالي از داروسازي بزنيم. براي صنعت داروسازي ساختن داروهاي ارزان براي امراضي كه اكثريت بشريت به آن مبتلا مي شوند، سودآور نيست. در اين زمينه نرخ بازگشت پائين است. براي همين بخش بزرگي از مردم بخاطر امراض قابل درمان، مي ميرند. اما توليد داروهائي براي «بهبود روش زندگي» (مانند لاغري و پوست و غيره) بسيار سودآور هستند.
مسكن يك نمونه ديگر است. در آمريكا، بطور واضح و روشن معلوم است كه نياز به مسكن ارزان و قابل زندگي هست. اما بازار به اين نياز يا خواست اجتماعي جواب نمي دهد. بازار فقط خواستهاي پولي را به ثبت مي رساند: «پولت را به من نشان بده». براي همين در آمريكا مشكل بي خانماني روزبروز شديدتر مي شود؛ بحران مسكن بوجود مي آيد. اخيرا آمار حيرت انگيزي خواندم. در آمريكا يك كارگر متوسط خرده فروشي از ميان بيست بازار مسكن در كشور فقط در سه تاي آنها مي تواند يك آپارتمان يك خوابه پيدا كند كه بتواند اجاره اش را بدهد.
گلوباليزاسيون (جهاني شدن) هم بر سر چرتكه انداختن است. در جنبش ضد گلوباليزاسيون به اين مي گويند: «مسابقه به طرف چرتكه». سرمايه گذاران جهاني هميشه در بازار جهاني در جستجوي هزينه پائين، بهروري بالا، و نرخ بازگشت بالا، هستند. مشقت خانه ها، قوانين محلي شل، ممالكي كه در آن كارگران حقوق و مزاياي كم دارند: همه اينها از نظر بازار نمره مثبت مي گيرند. داستان موفقيت «نايكي» بر اين ها استوار است.
ج- رقايت و نه همكاري
هر سرمايه داري تلاش مي كند تا از سرمايه داران ديگر جلو بزند و يا آنانرا از دور خارج كند. آنها از طريق اسرار تجاري و پاتنت و حق مالكيت بر ايده ها، مانع از آن مي شوند كه دانش علمي و تكنولوژيك از دستشان خارج شود. «ايده ها» نيز مي توانند تبديل به مالكيت خصوصي شوند و «حق استفاده از ايده ها» مانند هر چيز ديگر خريد و فروش شود.
براي پيروز شدن در بازار هر كس بايد امتيازات رقابتي خود را به حداكثر برساند. و اين به همه جاي زندگي ما منجمله بر روح و روان ما نفوذ مي كند. ما بدون گذر از بازار نمي توانيم بخوريم، سقفي بالاي سرمان درست كنيم يا كار كنيم. اما وقتي كه براي خانه يا شغل، وارد رابطه با بازار مي شويم يعني داريم به اشكال مختلف با آدمهاي ديگر وارد رابطه مي شويم. داريم براي خانه، شغل و غيره با ديگران رقابت مي كنيم.
بازار طرز تفكر و روحيه «اول من»، «بزنيم براي نمره يك شدن» را پرورش مي دهد. بازار سرد و بيرحم است. بازار يعني «برنده ها و بازنده ها». و در چنين جهاني مانند جهان ما، نگران ديگران شدن و به آنها انديشيدن، «صرفه جوئي در هزينه» نيست. البته ما حتي در اين جهاني كه بازار سرمايه داري بر آن مسلط است سعي ميكنيم كه به ديگران فكر كنيم و از آنها نگه داري كنيم، در محل كار و زندگي سازماندهي مي كنيم. اما واقعيت هنوز پابرجاست: سرمايه داري و مبادله بازاري ما را بجان هم مي اندازد؛ نظام مالكيت خصوصي و بازار، آدمها را پارچه پارچه و اتميزه مي كند.
د-تحريف كردن و در هاله خرافه پوشاندن واقعيت
اكثريت مصرف كنندگان شهري نمي دانند مواد غذائي چگونه توليد شده و بسته بندي شده است. ما در حد قفسه هاي سوپر ماركت با آن آشنا هستيم. اما نمي دانيم كه اين فرآورده ها بر بستر كدام مناسبات اجتماعي توليد شده اند ؛ چنين چيزي را در ليست «محتويات» تثبت نمي كنند. ما قيمت را مي دانيم. از نظر بازار اين مهترين اطلاعات است.
يك بسته شكلات از بازار مي خرم. اما آيا مي دانم كه ساحل عاج بزرگترين صادر كننده كاكائو و عرضه كننده شكلاتي است كه من دلم برايش ميرود؟ آيا مي دانم كه كمپانيهاي شكلات سازي نستله و هرشيز كارشان را از طريق شبكه اي از صادر كنندگان كاكائو، دلالان خريد، و مقاطعه كاراني كه براي مزارع كاكائو نيروي كار اجير مي كنند و كودكان را روي اين مزارع بكار مي گيرند، پيش مي برند؟ بازار اين اطلاعات حياتي را به ما منتقل نمي كند.
توليد كالائي و بازار، روابط استثمارگرانه و ستمگرانه اي را كه در نظام توليدي ريشه دارد، پنهان مي كنند. نه تنها اينرا پنهان مي كنند، بلكه آن روابط اجتماعي واقعي كه افراد را بهم مي بندد را تحريف مي كند. ما مصرف كنندگان «مولكول آزاد» نيستيم بلكه بخشي از «ماتريكس» اقتصادي و اجتماعي هستيم.
ح-از خود بيگانگي و بي قدرتي
وضعيت استثمار و روابط بازار كارگران را از ابزار توليد، از اهداف توليد، و از خود كار، بيگانه و دور مي كند. كار تبديل به يك فعاليت بيگانه و ستمگرانه مي شود. ما براي يك بازار بي تشخص كار مي كنيم و براي اين كار مي كنيم كه بتوانيم در بازار وسائل بقايمان را تامين كنيم. كاري كه مي كنيم هيچ چيز ذاتا الهام بخشي ندارد، و هيچ ربطي به تحقق اهداف اجتماعي معني دار ندارد.
ما براي يافتن كار، تحصيل، و حتا براي يافتن روابط با ديگران خودمان را «عرضه مي كنيم».
در جامعه بازار نيك بختي با ثروت و بدست آوردن چيزها اندازه گيري مي شود. اوكي، انواع و اقسام فرآوردها توليد مي شود. اما اين نتيجه جواب بازار به نيازهاي مصرف كننده نيست. توليدات مارك دار و لوگو ها ربطي به ارضاء نيازهاي مادي و اجتماعي واقعي ندارند؛ تبليغات ربطي به آگهي خدمات عمومي ندارد. بلكه براي شكل دادن به تقاضا، تحريك خواستها و جهت دادن به خواستها و جنگ بر سر سهم بازار است.
بله ما «حق انتخاب» ميان فرآورده ها ي مختلف داريم. اما سه نكته را در اين مورد بايد تذكر داد. اولا، «حق انتخاب» وابسته است كه موضع طبقاتي و درآمد. دوما، بازار به نياز اجتماعي جواب نمي دهد. و سوما، اين «توهم حق انتخاب» مانند آئين هاي انتخاباتي فقط بي قدرتي محض اكثريت جامعه را تقويت مي كند و براي آن پوشش درست مي كند. ايدئولوژي مصرف گرائي بخشي از پسيكولوژي كنترل است كه از سوي اقتصاد بازار سرمايه داري اعمال مي شود.
قسمتهاي بعدي اين مقاله ترجمه نشده است. از خوانندگان حقيقت تقاضا مي كنيم كه با ما براي ترجمه كامل اين مقاله تماس بگيرند. نام مقاله و نويسنده مقاله به انگليسي به ترتيب زير مي باشد:
socialist planning or 'market socialism'
Raymond Lotta
متن انگليسي مقاله را مي توانيد از سايت اينترنتي زير بدست آوريد:
http://2changetheworld.info